رازهای دختری تنها
دل نوشته
چقدر این شعر فروغ به احساس این
روزهای زرد من نزدیک است ! دیدهام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایهای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم نم بوسهی باران بهاران جادهای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربه پاهای سواران تو به کس مهر نبندی مگر آندم که ز خود رفته در آغوش تو باشد لیک چون حلقهی بازو بگشایی نیک دانم که فراموش تو باشد کیست آن کس که ترا برق نگاهش میکشد سوخته لب در خم راهی ؟ یا در آن خلوت جادویی خامش دستش افروخته فانوس گناهی تو به من دل نسپردی که چو آتش پیکرت را زعطش سوخته بودم من که در مکتب رویایی زهره رسم افسونگری آموخته بودم بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل آزار تو باشم بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی نه پیامی نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گشایم ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی . اینکه از
هرسو آمده ایم با هر رنگ حرفی نیست حکایت در آسمان بی انتهای دوستی هاست آنجا که
هر چیز آغاز می شود من آن ابرم که می خواهد ببارد نه برای این که در این دنیای بزرگ تنها نباشم
تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باشی! مال منی و به اندازه دلم یا معبدی که به سمت تو مایلم بغض شبانه که از راه
می رسد خورشید وار می آیی مقابلم حالا که از تو به دریا رسیده ام پس کو
بساط رسیدن به ساحلم ... باز کن پنجره را و به
مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبي است خواب گل مهتابي است اي هميشه با من، تا هميشه بودن باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه زندگي آغاز شود تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود تا دلم باز شود، تا دلم باز شود فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا اي تمام خورشيد اي هميشه گرما سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد


اي نهايت در تو، ابديت در تو
دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
اي هميشه آبي اي هميشه دريا

| Design By : Mahsun Seven |
