تبليغاتX
رازهای دختری تنها


رازهای دختری تنها

دل نوشته

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:44 توسط ندا| |

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:17 توسط ندا| |

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:16 توسط ندا| |

چقدر این شعر فروغ به احساس این روزهای زرد من نزدیک است !


دیده‌ام سوی دیار تو و در کف تو


از تو دیگر نه پیامی نه نشانی


نه به ره پرتو مهتاب امیدی


نه به دل سایه‌ای از راز نهانی


دشت تف کرده و بر خویش ندیده


نم نم بوسه‌ی باران بهاران


جاده‌ای گم شده در دامن ظلمت


خالی از ضربه پاهای سواران


تو به کس مهر نبندی مگر آن‌دم


که ز خود رفته در آغوش تو باشد


لیک چون حلقه‌ی بازو بگشایی


نیک دانم که فراموش تو باشد


کیست آن کس که ترا برق نگاهش


می‌کشد سوخته لب در خم راهی ؟


یا در آن خلوت جادویی خامش


دستش افروخته فانوس گناهی


تو به من دل نسپردی که چو آتش


پیکرت را زعطش سوخته بودم


من که در مکتب رویایی زهره


رسم افسونگری آموخته بودم


بر تو چون ساحل آغوش گشودم


در دلم بود که دلدار تو باشم


وای بر من که ندانستم از اول


روزی آید که دل آزار تو باشم


بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم


نه درودی نه پیامی نه نشانی


ره خود گیرم و ره بر تو گشایم


ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی .

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:10 توسط ندا| |

اینکه از هرسو آمده ایم با هر رنگ حرفی نیست

حکایت در آسمان بی انتهای دوستی هاست

آنجا که هر چیز آغاز می شود



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:54 توسط ندا| |

من آن ابرم که می خواهد ببارد 


 دل تنگم هوای گریه دارد


 دل تنگم غریب این در و دشت


 نمی داند کجا سر می گذارد

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:20 توسط ندا| |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comعشق من باشبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  نه برای این که در این دنیای بزرگ تنها نباشم 

                     تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باشی!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:7 توسط ندا| |

مال منی و به اندازه دلم یا معبدی که به سمت تو مایلم بغض شبانه که از راه می رسد خورشید وار می آیی مقابلم حالا که از تو به دریا رسیده ام پس کو بساط رسیدن به ساحلم ...


نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:37 توسط ندا| |

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبي است

خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من، تا هميشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود


دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است

سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را

باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا


اي هميشه آبي اي هميشه دريا

اي تمام خورشيد اي هميشه گرما

سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را

اي هميشه روشن، بازکن چشم به من



نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:35 توسط ندا| |


Design By : Mahsun Seven